انتخاب صفحه

فهرست مطالب

مقدمه…………………………………………………………………………………………………………………..1

برای دانلود رایگان قسمت های بیشتراز فایل به انتهای مطلب مراجعه کنید

فصل اول: از هم بازکردن آموزه‌ی لایبنیتس درباره‌ی حکم به مسائل اساسی مابعدالطبیعی

هیدگر برای نشان دادن اینکه چگونه هر منطقی در بستری مابعدالطبیعی شکل می‌گیرد، نظریه‌ی حکم لایبنیتس را به عنوان نمونه مورد تحقیق و بررسی قرار داده است. او پس از پرسش درباره‌ی نسبت هستی و تفکر، به توصیف ساختار حکم در نظریه‌ی مذکور و اشاره به خاستگاه تاریخی آن می‌پردازد و نشان می‌دهد که مفاهیمی چون موضوع و محمول و نسبت این دو در گزاره یا همان حکم و همچنین تعریف صدق در تفکر لایبنیتس تا چه حد متأثر از آموزه‌های مابعدالطبیعی اند؛ حال آن‌که یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های لایبنیتس، استقلال منطق از مابعدالطبیعه و بنیان نهادن مابعدالطبیعه‌ی خویش بر پایه‌ی چنان منطقی است. از این‌رو در این فصل نشان داده خواهد شد که چگونه هیدگر نظریه‌ی حکم لایبنیتس را مورد بررسی قرار می‌دهد و درهم‌تنیدگی منطق و مابعدالطبیعه را در تفکر او اجتناب ناپذیر می‌داند.

نسبت هستی و تفکر

   تفکر به دو طریق با هستی در ارتباط است. اول آن‌که تفکر همواره تفکر درباره‌ی چیزی است یا به عبارت دیگر تفکر همواره درباره‌ی موجوداتست. دوم آن‌که تفکر یکی از فعالیت‌های دازاین و بنابراین یک نحوه‌ی بودن است. دازاین موجودی در میان هستندگان دیگر است که می‌تواند به روابط و نسب میان آن‌ها بیندیشد؛ بنابراین موضوع تفکر دازاین به مثابه یک موجود، روابط و نسب وجودشناسانه است. (Heidegger, 1984, p. 27)    پرسش از نسبت میان هستی و تفکر و این که کدام مقدم و تعین‌بخش دیگری است، به دو طریق ممکن است پاسخ داده شود. می‌توان به این پرسش این‌گونه پاسخ داد که آن چه اصیل است، هستی است و اگر هستی نباشد تفکری نیز وجود نخواهد داشت. پاسخ ممکن دیگر این است که تفکر مقدم بر هستی فرض شود؛ چنانکه از نظر دکارت، اسپینوزا و لایبنیتس هستی از تفکر پیروی می‌کند و به دنبال آن می‌آید. هیدگر می‌گوید اگر تفکر، مقدم بر هستی باشد، در این صورت هر موجودی باید به گونه‌ای باشد که کاملاً توسط فکر تعین‌پذیر باشد و درنتیجه شرایط صدق، پیش‌فرض‌های هستی خواهند بود. لایبنیتس می‌گوید:

وقتی خداوند محاسبه کرد و تفکرش را به عمل تبدیل نمود، جهان به وجود آمد. (Ibid, p. 28)

  در چنین نگرشی، سیر حرکت از تفکر به سوی هستی است و این تفکر است که به موجودات تعین می‌بخشد. در اینجا تفکر موضوعیت دارد و این باعث تنگ شدن عرصه بر هستی می‌شود. این نگرش هستی را ذیل تفکر و آگاهی قرار می‌دهد و تا جایی پیش می‌رود که برای اثبات جهان خارج از فکر مدد می‌گیرد و هر چه را که نتواند تحت قوانین فکر درآورد غیر واقعی می‌انگارد. واضح است که در این دیدگاه، منطق که علم قوانین تفکر است مقدم بر وجودشناسی است.  نظر دیگری نیز وجود دارد که بنیادهای منطق را در مابعدالطبیعه می‌داند. هیدگر، در درس‌گفتارهای خود به گواهی تاریخ توسعه‌ی منطق به رابطه‌ی تنگاتنگ منطق و مابعدالطبیعه اشاره می‌کند. او برای مثال به منطق ارسطو اشاره می‌کند که در بستر متافیزیک او شکل گرفته است و کاملاً متاثر از افکار او در وجودشناسی است. راسیونالیسم جدید که شعار «می‌اندیشم پس هستم» بر آن حاکم است، رسالت خود را رهایی منطق از این بند می‌داند. (Heidegger, 2010, p. 18, 107, 161)

1-2 بررسی نسبت هستی و تفکر و یا منطق و وجودشناسی در اندیشه‌ی لایبنیتس

  مطالعه‌ی نسبت منطق و وجودشناسی در تفکر لایبنیتس، موضوع بحث‌برانگیزی است[1]؛ اما باید توجه داشت که انتخاب یکی از دو دیدگاه اصلی در آغاز کار چندان مثمر ثمر نخواهد بود. بهتر است به جای پرداختن به این‌که لایبنیتس در کدام گروه جای می‌گیرد، ابتدا به بررسی خود مسائل و موضوعات اصلی تفکر او پرداخته شود و از این طریق رابطه‌ی میان دو حوزه آشکار گردد. هیدگر تذکر می‌دهد که نباید علوم را به مثابه قلمروهای مرزبندی شده و ثابت در نظر گرفت، بلکه این واقعیت وجود دارد که قلمرو هیچ دانشی با قطعیت تعریف نشده است و منطق و مابعدالطبیعه نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در این بخش نظریه‌ی حکم لایبنیتس و ابعاد آن ارائه و به بحث‌ها و مناقشه‌ها به اجمال پرداخته خواهد شد.

  پژوهش هیدگر درباره‌ی حکم و وجوه مختلف آن، معطوف به بررسی آن روابط و نسبی است که بر مبنای آن‌ها چیزی مانند حکم اصلاً و اولاً ممکن می‌شود. اما حکم چیست؟ به کرّات نشان داده شده است که حکم یا جمله یک ساختار درونی دارد که منطق‌دانان آن را گزاره می‌نامند. غایت حکم به مثابه یک تعیّن حملی[2]، کسب ارزش صدق و در نتیجه رسیدن به شناخت است.  به علاوه، حکم از آن جهت که به توصیف نسبت موجودات می‌پردازد، از اصول معینی تبعیت می‌کند. هیدگر عقیده دارد که حکم دانش موجوداتست و بنابراین به موجودات از آن جهت که هستند مرتبط است. (Heidegger, 1984, p. 28) او در هستی و زمان به بررسی سه دلالت برای واژه‌ی گزاره می‌پردازد.

گزاره اولاً بر نشان‌دادن و یا اشاره‌کردن دلالت می‌کند. با این دلالت ما اولین معنای لوگوس یعنی αποφανσις [اپوفانسیس] را مدنظر داریم: به هستندگان مجال دیده شدن از جانب خودشان دادن. در گزاره‌ی «چکش خیلی سنگین است» آن‌چه برای دیدن [یا دیدار] مکشوف می‌گردد «معنا» نیست، بلکه موجودی است که در حالت تودستی[3] بودنش آشکار می‌گردد. حتی اگر این موجود چندان نزدیک نباشد که بتوان فراچنگش گرفت یا آن را «دید»، نشان دادن و اشاره بر خود آن موجود دلالت می‌کند، نه چیزی چون تصور یا بازنمود صرف[4] آن، و نه چیزی «صرفاً بازنمودشده» و نه حتی وضعیت روانی گوینده‌ی گزاره در هنگام بازنمایاندن این موجود 2) گزاره معادل حمل‌کردن[5] است. «محمولی» در باب «موضوعی» «دربیان می‌آید». موضوع توسط محمول متعین می‌شود. اگر گزاره را به این معنا در نظر بگیریم، آنچه گزارش یا اظهار شده است محمول نیست، بلکه «خود چکش» است. از سوی دیگر، آنی که اظهار کننده است یا به دیگر سخن، آنی که تعین‌بخش است، خود در «خیلی سنگین» مضمون است. امر اظهار شده در دلالت دوم گزاره، یا امری که بدین‌سان متعین شده، در مقایسه با امر اظهار شده در دلالت اول از حیث مضمون و محتوا باریک‌تر و محصورتر شده است. هر حملی تنها به مثابه نشان‌دادن [یا اشاره] آنی است که هست. دلالت دوم گزاره در دلالت نخست بنیاد دارد. بخش‌های منفصلی که در ضمن حمل به هم وصل می‌شوند، یعنی موضوع-محمول، از بطن اشاره برآمده‌اند. تعین‌بخشی در ابتدا مکشوف نمی‌شود، بلکه به مثابه حالتی از نشان‌دادن و اشاره بدواً دیدن را درست به آنچه خود را نشان می‌دهد- چکش- محدود می‌کند تا از طریق تحدید واضح و صریح نگریستن، امر آشکاره را از حیث تعینش به نحوی واضح آشکار کند. در هنگام مواجهه با چیزی که پیشاپیش آشکار شده‌است، مثلاً مواجهه با چکش خیلی سنگین، تعین بخشیدن باید یک گام به عقب برود. «وضع موضوع» برای آن‌که بر «آن چکش آن‌جایی» متمرکز گردد، نور هستندگان را کم‌سو می‌کند تا به آنچه آشکار شده است مجال دهد که از طریق این کمسوسازی نور در سرشت متعین[6] تعین‌پذیرش[7] دیده شود. وضع موضوع، وضع محمول و وضع هر دو نسبت به یکدیگر به معنای دقیق کلمه کاملاً «اپوفانتیک» هستند. 3) گزاره بر انتقال، ارتباط [یا گفتگو][8]، یعنی بر سخن‌گفتن دلالت می‌کند. گزاره در این معنا، نسبتی مستقیم با گزاره بر حسب معانی اول و دوم آن دارد. در این‌جا گزاره یعنی مجال دادن به با هم دیدنِ مشارٌالیه [یا آن‌چه نشان داده شده] در متعین‌بودگی‌اش. آنچه به اشتراک گذاشته شده است، بودن به سوی[9] چیزی است که به آن اشاره شده و راهی برای دیدن مشترک دارد. (Heidegger, 1996, p. 144-145)

1-2-1 خاستگاه تاریخی نظریه‌ی حکم لایبنیتس

   امروزه اهمیت رابطه‌ی میان فلسفه‌ی معاصر و حکمت مدرسی قرون وسطی و فلسفه‌ی باستان بیش از همیشه آشکار شده است. بنابراین می‌توان انتظار داشت که فلسفه‌ی لایبنیتس کاملاً نو نباشد بلکه از سنت فلسفی قرون وسطی و دوره‌ی باستان، به ویژه ارسطو تاثیر گرفته باشد. لایبنیتس جوان، فلسفه‌ی مدرسی و به ویژه آثار فرانسیسکو سوارز[10] را کاملاً مطالعه کرده بود. سوارز در کتاب مجادلات مابعدالطبیعی[11] که در سال 1597 منتشر شد، نظریه‌های متافیزیکی سنتی را سازمان‌دهی کرده بود. این کتاب در طول یک قرن، از مهم‌ترین کتب فلسفی اروپا به شمار می‌رفت و دکارت نیز آن را خوانده و بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود. البته آشنایی لایبنیتس با ارسطو، تنها به واسطه‌ی کتاب سوارز نبود بلکه او آثار خود ارسطو را نیز مستقیماً خوانده بود. پس برای درک بهتر نظریه‌ی حکم لایبنیتس، بهتر است به گذشته رجوع شود.

نسبت هستی و تفکر………………………………………………………………………………………………..12

بررسی نسبت هستی و تفکر و یا منطق و وجودشناسی در اندیشه‌ی لایبنیتس……………………………13

1-2-1 خاستگاه تاریخی نظریه‌ی حکم لایبنیتس…………………………………………………………………..15

ساختار کلی حکم (نظریه‌ی اندراج)………………………………………………………………………………….18

فصل دوم: حکم و صورت‌های مبنایی صدق در تفکر لایبنیتس

در سنت فلسفه، حکم همواره اولین و اصلی‌ترین جایگاه صدق بوده‌است و صدق به عنوان یک ویژگی گزاره محسوب شده‌است. زمانی که از معنای صدق پرسش می‌شود، اولین چیزی که به ذهن خطور می‌کند صادق بودن گزاره است. در تفکر لایبنیتس، صدق انواع مختلفی دارد و تمامی آن‌ها در نهایت به این‌همانی‌ها‎ تحویل‌پذیرند. در این فصل، با رجوع به درس‌گفتارهای هیدگر مفهوم صدق و انواع آن در تفکر لایبنیتس مورد بررسی قرار خواهد گرفت و همچنین نشان داده خواهد شد که چگونه حکم، صدق و آموزه‌های مابعدالطبیعی درباره‌ی علم خداوند، در تفکر لایبنیتس با یکدیگر مرتبطند.

2-1 صدق و حقیقت

    صدق ویژگی شناخت است و آدمی شناخت خود را با گزاره بیان می‌کند. پس در تفکر رایج، صدق ماهیتی معرفت‌شناسانه دارد و زمانی که گزاره‌ای شناخت صادقی را عرضه می‌کند، گفته می‌شود که آن گزاره صادق است و حامل صدق یا حقیقتی است . در مقابل، گویی واژه‌ی حقیقت بر حیث وجودی صدق دلالت دارد؛ به این معنا که حقیقت، آن چیزی است که هست و صدق ویژگی گزاره‌ای است که شناختی از آن حقیقت را گزارش می‌دهد. باید توجه داشت که صدق منطقی نزد هیدگر همیشه فرع بر حقیقت وجودی است. علاوه بر این، لفظ حقیقت به تمامیت حقایق قابل شناخت نیز اطلاق می‌شود. در این فصل تا آنجا که به تحلیل هیدگر از معنای صدق نزد لایبنیتس مرتبط است، معنای اول صدق یعنی صدق به مثابه ویژگی گزاره مد نظر است.  در اینجا قبل از شروع بحث اشاره‌ای به مفهوم حقیقت نزد هیدگر مناسب به نظر می‌رسد. این واقعیت که اگزیستنس، این صورت مبنایی آشکار کردن را دارد و می‌فهمد و برایش تقلا می‌کند، مستلزم این است که غالباً بخش عمده‌ای از جهان در نیاز به انکشاف[1]، پرده‌برداشتن و بی‌پوشش بودن و شناخته‌شدن به سر می‌برد. به عبارت دیگر، جهان و اگزیستنس بشری به طور کلی عمدتاً مکشوف نیستند. بنابراین هستندگان می‌توانند از مکشوف نبودن و پنهانی خویش خارج شوند. آن‌ها می‌توانند نامستور شوند و از خفا به در آیند. این درخفا نبودن و نامستوری آن‌چیزی است که هیدگر حقیقت می‌نامد. (Heidegger, 2010, p. 6)

2-2 صدق و نسبت آن با حکم

  لایبنیتس به پرسش از چیستی صدق این‌گونه پاسخ می‌دهد: ماهیت صدق بر رابطه‌ی میان موضوع و محمول مبتنی است و همان‌طور که در فصل قبل اشاره شد، لایبنیتس در نامه‌ای به آرنولد گفته‌است اگر تعریف صدق چیزی جز این باشد، پس من نمی‌دانم صدق چیست.  هیدگر اگرچه با لایبنیتس و ارسطو در خصوص چیستی صدق و حقیقت موافق نیست، اما با صبوری فیلسوفانه‌ای پابه پای لایبنیتس و تفکر او پیش می‌رود، تا در انتها لوازم این شیوه‌ی اندیشیدن، خودشان را نمایان سازند.  چنین به نظر می‌رسد که در تفکر لایبنیتس مفهوم گزاره یا حکم با ارجاع به مفهوم صدق متعین می‌گردد و صدق نیز در نسبت با مفهوم گزاره فهمیده می‌شود. این بدان معناست که در تفکر او، این دو مفهوم به گونه‌ای با یکدیگر پیوند دارند. برای پی بردن به این‌که چه رابطه‌ای میان صدق و حکم در اندیشه‌ی لایبنیتس برقرار است، نظریه‌ی اندراج باید مورد بررسی قرار گیرد.  در نظر لایبنیتس صادق بودن یعنی مرتبط بودن موضوع و محمول. اما هنگامی که جمله‌ای بر زبان آورده می‌شود و یا گزاره‌ای ساخته می‌شود، در واقع گوینده نسبتی میان چیزها برقرار کرده‌است. اگر چنین است، آیا تعریف صدق به مثابه نسبت میان موضوع و محمول، تعریفی دوری نیست؟ از طرفی صدق یعنی نسبت داشتن و از سوی دیگر همواره در تمامی گزاره‌ها نسبتی میان موضوع و محمول برقرار است. هیدگر می‌پرسد با توجه به این‌که انواع بی‌شماری گزاره وجود دارد، کدام‌یک از آن‌ها صورت اصیل و مبنایی inesse هستند؟ گزاره‌ای همچون «سارا به دانشگاه می‌آید» را در نظر بگیرید. در این گزاره میان «سارا» و محمول «به دانشگاه آمدن» نسبتی برقرار شده است. اما صرف برقراری این نسبت ضامن صدق این گزاره نیست. از نظر لایبنیتس این نسبت باید شرایطی داشته‌باشد. مفهوم موضوع باید دربردارنده‌ی مفهوم محمول باشد. (Heidegger, 1984, p. 38)

2-1 صدق و حقیقت…………………………………………………………………………………………………..26

2-2 صدق و نسبت آن با حکم………………………………………………………………………………………27

2-2-1 صورت‌های مبنایی صدق…………………………………………………………………………………….28

2-2-2 انواع صدق……………………………………………………………………………………………………29

2-3 علم خداوند به مثابه شناخت ایدئال………………………………………………………………………..30

2-4 صدق و اصول مبنایی شناخت……………………………………………………………………………..37

2-5 شناخت به معنای واقعی کلمه……………………………………………………………………………..41

فصل سوم: تعین ذاتی هستی هستندگان اصیل

  در فصل پیش گفته‌شد که نه تنها رابطه‌ی میان موضوع و محمول در گزاره‌های صادق به این‌همانی‌ها تحویل‌پذیر است، هم‌چنین این‌همانی ویژگی هر موجود‌ی است. هر موجود خودش خودش است و با خود این‌همان است. در نتیجه می‌توان گفت صدق و هستی با یکدیگر نسبتی دارند. در تفکر لایبنیتس، موجود‌ اصیل و جوهر فرد مناد نامیده شده‌است. از نظر او آن‌چه در یک جوهر فرد وحدت‌بخش است همان است که سبب می‌شود آن جوهر همان باشد که هست و با خود این‌همان باشد. از آنجا که در گزاره‌ی صادق وحدت میان موضوع و محمول نشان داده می‌شود، باید نسبتی میان صدق و وحدت جوهر وجود داشته باشد. در این فصل به بررسی مفهوم جوهر فرد یا مناد در اندیشه‌ی لایبنیتس پرداخته خواهدشد و تلاش بر این‌ است که نشان داده شود چگونه ساختار مناد و مفهوم لایبنیتسی صدق با یکدیگر مرتبطند.

3-1مناد به مثابه رانه

  شناخت حقیقی، شناختی است که تمامی تعین‌های منسجم یک موجود را با وضوح کامل در بر دارد. به چنین شناختی شناخت کافی و مناسب گفته می‌شود. شناخت کافی و مناسب یعنی داشتن مفهومی کامل در ذهن. در چنین مفهومی، تمامی محمول‌هایی که به موضوع تعین می‌بخشند حضور دارند. البته موضوع گزاره در اینجا، موضوع به معنای زیرنهاد و یا همان جوهر فرد نیز هست. لایبنیتس در primae Veritates چنین می‌گوید: (مفهوم کامل و تمام یک جوهر فرد، شامل تمامی محمول هایش در گذشته، حال و آینده است).

« اگر مفهومی کامل باشد، یا به عبارت دیگر اگر مفهومی چنان باشد که بتوان از آن تمامی محمول های موضوع متناظر با آن مفهوم را بیرون کشید، آن مفهوم، مفهوم یک جوهر فرد است و بالعکس. زیرا جوهر فرد، موضوعی است که در موضوع دیگری نیست اما دیگران در آنند و بنابراین تمامی محمول های چنین موضوعی، محمول های جوهر فرد متناظر با آن هستند.» (qtd. In Heidegger, 1984, p. 70)

  در اینجا موضوع گزاره‌های صادق و جوهر فرد به مثابه یک موجود‌ اصیل، به وضوح این همان اعلام شده‌اند. اما هستی این موجود، جوهریت این جوهر هنوز مبهم است. همچنین باید پرسید چه رابطه‌ای میان ویژگی‌های مابعدالطبیعی جوهر فرد و نظریه ی منطقی حکم برقرار است.

  نظریه‌ی جوهریت جوهرهای فرد را لایبنیتس در مونادولوژی پرورانده است که هسته‌ی اصلی فلسفه ی اوست. از نظر او جوهر فرد همان مناد است و تفسیر لایبنیتس از هستی، مناد شناسانه (منادولوژیکال) می باشد. (Shierly, 2010, p. 98)

  هیدگر در کتاب بنیادهای متافیزیکی منطق می‌گوید تفسیر متون فلسفی می‌تواند خیلی از منظور خود فیلسوف دور باشد و این بسیار اشتباه است که کسی فکر کند با تسلط بر همه‌ی تفاسیری که از یک فلسفه ارائه شده، اکنون کاملاً می‌داند که فیلسوف چطور می‌اندیشیده است… تفسیر ما از لایبنیتس ممکن است فراتر از گفته های خود او پیش رود و خطر کاملاً دور شدن از او وجود دارد. اما این حسن وجود دارد که ما به شیوه‌ی خودمان و به دور از تقلید به اندیشه ی لایبنیتس نظر کرده‌ایم. (Heidegger, 1984, p. 71)

  در ابتدای این مرحله، هیدگر بر دو نکته تأکید می‌کند: 1) منادولوژی به عنوان تفسیری از جوهر، تعریفی از هستی موجودات واقعی و یا همان جواهر فرد ارائه می‌دهد. این کاری است که وجودشناسی و مابعدالطبیعه انجام می‌دهند. مابعدالطبیعه در پی یافتن مفهومی است که بر تمامی موجوداتی واقعی (جواهر فرد)، قابل اطلاق باشد، یعنی مفهومی که بتوان آن را برای موجودات طبیعی مثل گیاهان و حیوانات، جامدات، انسان ها و خداوند و…به کار برد. چنین مفهومی از جوهر فرد، موجودات مختلف را، با وجود تفاوت هایی که دارند، در وحدت خود، گرد هم می‌آورد. 2) وجودشناسی اگرچه با لایبنیتس، گسترده‌تر شد، اما این نوع دانش هنوز مبهم و تیره و تار است. به همین دلیل تفسیر منادولوژیکال او از جوهر نیز، هر چقدر هم که پیش رود، باز هم مبهم است و با چیزهای دیگر درآمیخته شده و در نتیجه خالص و واضح نیست. تفکر لایبنیتس گامی بود در جهت تمایز میان دانش مابعدالطبیعی از غیر آن. این تمایز در فلسفه‌ی کانت نشان داده شد و پس از او دوباره نادیده گرفته شد. (Ibid, p. 72)

  آیا پاسخ دادن به این پرسش که رابطه‌ی میان تفسیر موجود به مثابه این‌همان و تفسیر موجود به مثابه مناد چیست و آیا اصلاً چنین رابطه ای وجود دارد یا خیر، به یافتن آن‌چه که در جستجویش هستیم کمک می کند؟  آیا با بررسی این رابطه می‌توان به ریشه‌های عمیقی که منطق در مابعدالطبیعه دارد رسید؟

  همان‌طور که گفته شد لایبنیتس از اصطلاح «مناد» برای نامیدن جواهر فرد استفاده کرد. واژی یونانی μονας  به معنای بسیط، ساده، وحدت و فرد است. لایبنیتس این واژه را تنها پس از آنکه نظام فکری اش را در زمینه ی متافیزیک جوهر، توسعه داد، یعنی پس از سال 1696 در آثارش به کار برد. او از طریق گیوردانو برونو[1] و فرانسیس مرکوری ون هلمونت[2] با این اصطلاح آشنا شد. (Ibid, p. 73)

  راهی که لایبنیتس برای یافتن تعریف تازه‌ای از جوهر در پیش گرفت، همان مسیری بود که دکارت و اسپینوزا پیش از آن در آن قدم گذاشته بودند. دکارت در اصول فلسفه می‌گوید: « مقصود از جوهر، چیزی نیست جز  آنچه که نحوه‌ی وجودش به گونه ای است که برای وجود داشتن به چیز دیگری نیاز ندارد» در تفکر دکارت، ویژگی اصلی جوهر، قائم به ذات بودن و بی نیاز بودن از غیر، در هستی خویش است. اسپینوزا در اخلاق می گوید: « مقصود من از جوهر شیئی است که در خودش است و به نفس خودش به تصور می‌آید، یعنی تصورش به تصور شئ دیگری که از آن ساخته شده باشد متوقف نیست» (جهانگیری، 1376، 4) بر حسب این تعریف، جوهر چیزی است که در خود باقی می‌ماند. اما در اینجا هم آن‌چه ذاتی جوهر است به نحو سلبی تعریف شده است.

  از دوران باستان «در خود بودن و در زیر بودن به نحوی تحویل ناپذیر» به تعریف جوهر تعلق داشت. دکارت و اسپینوزا اموری سلبی را به این تعریف اضافه کردند و تعریفشان مربوط به روش درک جوهر می شد. لایبنیتس، بر عکس این دو، می‌خواست تعریفی مثبت و ایجابی از جوهر ارائه دهد. حال باید دید تعریف جوهر به مثابه مناد یا واحد، تا چه حد این خواسته را برآورده می‌کند.

  متافیزیک با تمامی موجودات سر و کار دارد. به همین دلیل، احتمالاً مهم‌ترین مسئله‌ای که لایبنیتس در منادولوژی با آن روبه‌روست، مسئله ی هستی طبیعت[3] است، چه موجودات غیر زنده و چه موجودات زنده و ارگانیک. دکارت تلاش کرد که طبیعت فیزیکی را به صورت امتداد تبیین کند. به نظر او امتداد یک صفت اولیه است و تمامی ویژگی های دیگر اشیای فیزیکی باید به امتداد قابل تحویل باشند. اما نکته ی مهم دیگر در نظر او این بود که تمامی رخدادهای طبیعی، به «تغییر» مرتبطند و در طبیعت همه چیز در حال تغییر و حرکت است. همه‌ی حرکت‌ها، حرکت مکانی و تغییر مکانند و تنها در این صورت است که حرکت، باید به صورت علمی مورد تأمل قرار گیرد. به این صورت، حرکت در دقیق ترین حالت ممکن، یعنی به صورت ریاضی-هندسی مورد مطالعه قرار می‌گیرد. پیروان دکارت، این نظریه را در مورد طبیعت ارگانیک یعنی گیاهان و حیوانات نیز به کار بردند. حیوانات به مثابه شبکه ی دگرگونی های مکانی صرف در نظر گرفته می‌شدند و تنها به طور مکانیکی و به عنوان ماشین مورد مطالعه قرار می‌گرفتند. شاید به نظر برسد که ارجاع به حیوانات در این بحث، نظریه‌ی وجود شناسی دکارتی را محدود جلوه می‌دهد و محاسن آن را نادیده می‌گیرد، اما حتی در قلمرو موجودات غیر زنده نیز این نظریه نابسنده است. دکارت بسیار تلاش کرد که بتواند مفهوم نیرو را از فیزیک استنتاج کند. او در اصول فلسفه می‌گوید: « اگر تنها درباره‌ی حرکت مکانی تحقیق کنیم و از نیروی محرکه صرف نظر کنیم، بهتر می‌توانیم مفهوم حرکت را درک کنیم». به طور دقیق تر، دکارت هنوز مفهومی از نیروی فیزیکی در ذهن ندارد، بلکه آنچه او از واژه ی نیرو برداشت می کند  شبیه به «ویژگی های پنهان»[4] فلسفه ی طبیعت مدرسی است. (Heidegger, 1984, p. 74)

3-1 مناد به مثابه رانه……………………………………………………………………………………………53

3-2 یافتن سرنخی برای تفسیر هستی……………………………………………………………………….64

3-3 ساختار رانه………………………………………………………………………………………………….66

3-4 نظریه‌ی حکم و مفهوم هستی-منطق و وجودشناسی…………………………………………………67

فصل چهارم: مابعدالطبیعه‌ی اصل دلیل به مثابه مسئله‌ی بنیادین منطق

  لایبنیتس را عموماً کاشف اصل دلیل می‌دانند. پیش از این دیدیم که او اصل عدم تناقض و اصل دلیل کافی را اصول مبنایی صدق و شناخت می‌دانست. اما این بخش مهم نظریات لایبنیتس درباره‌ی منطق و مابعدالطبیعه، بسیار مبهم است.  اصلاً واضح نیست که چگونه اصل دلیل کافی و اصل عدم تناقض به یکدیگر مرتبطند. واضح نیست که اصل دلیل کافی توجیه بنیادی خود را از کجا به دست آورده است. ارتباط میان اصل دلیل و مبانی مابعدالطبیعی آن در منادولوژی محل شک است. معنای «اصل»، ماهیت اصل، در اصل دلیل بسیار محل اشکال است. به علاوه آیا این اصل، در درجه ی اول، بخشی از نظریه‌ی حکم و صدق منطقی است یا ریشه‌های دیگری دارد؟سوال آخر مربوط به این موضوع است که چگونه یک اصل مابعدالطبیعی، می‌تواند به مثابه یک اصل «منطقی» فهمیده شود. در این فصل به بررسی چنین پرسش‌هایی پرداخته خواهد شد.

4-1 اصل دلیل چیست؟…………………………………………………………………………………………..74

4-2 صورت‌بندی هیدگر از اصل دلیل……………………………………………………………………………..77

4-2-1 توضیح ابعاد مختلف مسئله…………………………………………………………………………….79

4-2-2 اصل بنیاد به مثابه یکی از قوانین تفکر………………………………………………………………80

4-2-3 ماهیت صدق و رابطه‌ی ذاتی‌اش با بنیاد…………………………………………………………….82

4-2-3-1 صدق گزاره‌ای…………………………………………………………………………………………82

برای دانلود رایگان قسمت های بیشتراز فایل به انتهای مطلب مراجعه کنید

فصل پنجم: حیث التفاتی و تعالی

5-1 دوگانگی سوژه-ابژه…………………………………………………………………………………………88

5-2 در باب مفهوم استعلا………………………………………………………………………………………..91

5-2-1 مفهوم استعلا نزد هیدگر……………………………………………………………………………..93

مؤخره………………………………………………………………………………………………………………95

کتاب‌نامه…………………………………………………………………………………………………………….96

چکیده انگلیسی………………………………………………………………………………………………….100

 

Abstract

  The main issue of my dissertation is to find the relation between Logic and Metaphysics in Heidegger’s thought. In Metaphysical Foundations of Logic, Heidegger establishes that a given theory of logic is rooted in a certain conception of Being. Heidegger dismantles Leibniz’s doctrine of judgment down to basic metaphysical problems to show that how all kind of logic have their foundations in metaphysics. After questioning about the relation of being and thought, he describes the structure of judgment in Leibniz’s theory of judgment and refers to its historical origin. He demonstrates that concepts such subject and predicate and their relation in proposition or judgment and also the definition of truth in Leibniz’s thought have their grounds in metaphysical theories. Yet one of Leibniz’s most important concerns was independence of logic from metaphysics in order to ground his metaphysics upon such logic.



بلافاصله بعد از پرداخت به ایمیلی که در مرحله بعد وارد میکنید ارسال میشود.


فایل pdf غیر قابل ویرایش

قیمت25000تومان

خرید فایل word

قیمت35000تومان